ساعت عمود می شود
بر پهنه ی کرخت زمینٍ مریض
و کلاغ ها وحشتی تازه را قار می کنند
با پرهایشان که به زیبایی چشمان عشق است
به سمت مرتع ها بی مترسک می روند
مرتع بی مترسک یعنی
لاهوت
ناسوت
و دانه ای که در آن میروید به علف های هرز و حرف ها مفت بیشتر شباهت دارد تا یک محصول واقعی
مرتع بی مترسک به گله ی بی سگ می ماند
که نه تنها گرگان بلکه روبهان بی مقدار را نیز به چنگ و دندان تیز کردنی خون آلود وا می دارد
مرتع بی مترسک به ملت بی پبامبر
و یا پیامبر بی کتاب می ماند
براستی کسی می داند کدامین آفت باعث انقراض تیره ی مترسکیان شد
کدام خدایی بی آنکه دندان از گرگ بگیرد از گله سگ را گرفت؟
بین من ،آخرین مترسک و مرتع ملخ زده اش چند صد سال فاصله کافیست تا حماقتمان را پیمانه کند؟
آیا نه این است که ما به تنهایی مرتع و گله معتاد شده ایم؟
آنا این نیست که می گویند یتیم است که بزرگ می شود؟؟
!!!و اینک منٍ یتیم در هزاره ی سوم آنچنان بزرگ شده ام که هیچ نیازم به مترسک و کتاب نیست
!!!پس چرا این روبهان دست بردارم نیستند؟


 1
 
یه قلعه
یه قلعه ی ترسناک
یه عالمه شمع
پنجره
آب
شایدم پیانو
و یه حلقه
فقط یه حلقه
ب.و : دیوارای قلعم دارن بلند و بلند تر می شن
پ ن: خوشحالم می ترسم دلتنگم
پ ن2:اما تو باور نکن:

 1
 
مردمان دیوانه ی قلعه ی من عاشق دختر بز چرانی هستند که هر هفته سوار قایق پاروییش میشود و تا قلعه پارو میزند تا به مردم قلعه ی من پنیر برساند.

وقتی می آید، همه کنار پنجره ها جمع میشوند و رسیدنش را انتظار میکشند.

دختر سرمه ای بزچران با چشمهای آبی، دیوانه نیست. ولی قلعه ی من او را دوست میدارد. او از آینده می آید.


 0
 
تب کرده ام و نمیدانم چرا هرچه بیشتر میکشم کمتر خوب می‌شوم.

دختر بزچران با چشمهای آبی عاشق سنگفرش‌های خیابان‌های جنوب اروپای غربی‌ست.
و من نمیدانم او از گذشته می‌آید یا از آینده. هر چه باشد کسی که دچار فراموشی شود قدرت تخیل کردن آینده را هم از دست میدهد.

گذشته و آینده در هم گره خورده‌اند و من به سایه‌های آبی و قرمزی فکر میکنم که زرافه‌ها پشت آن قایم شده اند.

میگوید مغز آدم و دنیای کهکشان‌ها دو بینهایتی هست که آدم به این نتیجه رسیده که در مورد آن هیچ‌چیز نمیداند. روزمره‌ی او زندگی بین دو بینهایتی‌ست که هیچ‌کس در موردش هیچ‌چیز نمیداند.

من دیشب به خدا ایمان آوردم. حقیقتش اینست که علف ، آدم را خداپرست میکند. من دیدمش. نه رو در رو. ولی فهمیدمش. بود.

فراموشی بد دردیست. شاید هم خیلی بد نباشد. فراموش کردن گذشته هر چقدر هم که دردناک باشد وفتی فراموش کرده باشی دیگر اثری نخواهد داشت. بدی فراموشی آنست که اگر گذشته را به یاد نیاوری قدرت دیدن آینده را هم نخواهی داشت. پس باید در لحظه زندگی کنی. و بدی زندگی کردن در لحظه اینست که برای اوج گرفتن زمان لازم است. گذشته و آینده لازم است. لحظه کافی نیست.


 0
 
خيلي وقته اينجا نمي نويسم
چون اينجام يني در اصل اينجام ولي اممم
حوصله ندارم الان استريپتيز كنم
پ ن : دلم واسه اينحا تنگه ، خيلي

 1
 
در راستاي كامانت آزاده هركي کتاب لطفا گوسفند نباشيد بخره ديگه گوسفند نيست خره

 
بخندين تا دنيا به روتون بخنده اصلا منم بهتون مي خندم
ولي شما به من نخندين

 
پريشبا همينجوري نشسته بودم با ماه ور مي رفتم يهو خدا اومد
گفت چطوري ؟ تحويل نگرفتم يه لبخند زد خودشو جا به جا كرد كه يعني بي خيال ديگه بعدشم گفت پارسال دوست امسال آشنا گفتم نخير پارسال دوست امسال هيچي، گفت باشه هموني كه تو مي گي من كه مي دونم از پس اين زبونت بر نمي آم . كلافه بودم ، ماه يه جاهاييش جديدا مشكل پيدا كرده بايد دوباره تست ديباگش مي كردم .هي منتظر بودم كه ببينم باز چي مي خواد ازم اونم خوب هرچي نباشه خداست بلاخره مي فهمه من با خودم چي فكر مي كنم زود گفت تو هنوزم مي خواي پيامبر بشي ؟ يهويي ته دلم قولنج كرد انگاري كارخونه قند توش آب شد ولي به روم نياوردم كه ، همونجوري جدي گفتم من كه نمي خواستم ولي خوب خودت از بچگي بهم مي گي تو پيامبر ميشي
گفت آره خب قهر نكن ديگه ،حالا وقتشه، هنوزم مي خواي باشي ؟ منم ديدم خوب پيامبري شغل مورد علاقمه حقوقشم بد نيست گفتم چي بهتر از اين؟ بزن بريم عرش كبريايي پيش حوري پريا. گفت هوووووووووو كجا ؟؟ هنوز كار داره، بايد دوره استايل بگذروني با چند نفر هماهنگ كردم چندتايي گوسفند واست دستو پا كنن بري يه مدت چوپوني تا دستت بياد چطوري هدايت كني، به حساب طرح كادر بگذوني
هيچي ديگه منم فعلا قراره برم چوپوني تا بعدا ببينم چي ميشه ولي من چون كلا آدم اكتيوي هستم از همين الان به قيد قرعه يه سري گوسفند انتخاب مي كنم كه هدايت كنم هركي مي خواد زير بيرق چوپوني من جا بگيره عجله كنه كه وقت چيزه.... طلاس

 6
 
من همينجا اعلام مي كنم كه اعتقاد دارم اگه جهنمي هست تو همين دنياس
اونم چه جهنمي !!!! مي گم بهتون
آدم وقتي به يه جاهايي مي رسه كه ديگه خيلي بد شده و ميزان خوبي هايي كه از ته مونده ذاتش بوده تموم شده و اينا يعني يه جورايي رسيده آخر خط بعد تازه اينجا سر و كله خدا پيدا ميشه همچين مي زنه پس كله ش كه چند ماهي كلا گيج مي زنه و اولين نفري رو كه مي بينه فكر مي كنه آها همينه كه مي تونه اين پازل به هم ريحته منو كامل كنه بعدش مي ره تو يه جور برزخ يني روحش تو تنش چپه آويزون مي شه بعد يهو بدون اينكه خودش درست بفهمه بلند مي گه : من عاشقشم و اينجاس كه قيامت به پا ميشه و ببر و بيار و بگير و ببند تا بلاخره وارد جهنم ميشن منتها اين دفعه به اتفاق يه ضعيفه كه از قضا اونم همون چند روز قبلش تو برزخ و قيامت داشته دست و پا مي زده ي و از اين به بعد جهنم حقيقي كه مي گم در همين دنياست شروع مي شه
ب .و: آي تاوان پس بدين ، آي تاوان پس بدين
ب.و.م : آقا وحيد بخونن
يكي گفت از خر بهتر شوهر ديگه پيدا نمي شه
خوب آخه وقتي آدم خر نباشه ديگه شوهر نمي شه

 0
 
داره پائيز مي شه ، اينو مي فهمم، حسش مي كنم
پريود شدنمو با تك تك سلولام حس مي كنم
هر روز صبح مي بينم كه كلاغا از ديروز پر رنگ تر شدن
واقعي تر شدن
انقدم هر روز به پر رنگ شدنشون ادامه مي دن
تا يه روز دم غروب همشون با هم ديگه همينجوري كه دارن از طرقبه بر مي گردن
قار قارشون يهو مي خوره تو صورتت
يهو واقعي مي شن، خيلي واقعي
بعد دلت يه جوري ميشه انگاري توش رخت مي شورن
بعد مي زنه به سرت مي خواي استريپتيز كني
چه كه جديدا ياد گرفتم خودمو استريپتيز كنم تو وبلاگم واسه همه
همه ببيننم
واسه همينم افراد زير 18سال با وليشون بيان از الان گفته باشم از اين به بعد همش مي خوام اينجا حرفاي ناموسي بزنم
!!!! ب .و : هااااااااا

 
يني هر گلواژه اي خواستيم عوض متن ادبي بديم بقيه ؟

 
من گه بخورم ديگه با كسي درد دل كنم



gmail  communiti me