قلبت مه آلوده
انگاري مي خواي گريه كني
يه عالمه سستي تو وجودت پنهون كردي
نمي توني تصويري ازحالت خودت درست كني
مثه يه خميازه شكسته ،بيهوده اي
ذهنت غرفه اشيا خاموشه
شايد عرياني دربسترعلفهاي سرد تورا شفا دهد علف نيست..!!!كراواتت را مي بندي و خيابانها تو را مي بلعند
غروب رو حس نمي كني
شب رو نمي بيني
شب ميشي
در خيال روزي كثيف قدم مي زني
تابلو ها رو در جبري سمج مي خوني
فيلم كداك محصولات الكتروتكنيك زيمنس
كافه رستوران آيدا
خسته ميشي
سرت رو مي تكوني
مي خواي ذهنت رو پاك كني
اما انگار همه چي چسبيده
اشيا خودشون رو تحميل مي كنن



"سلام"
يه آشنا مي بيني
يه بستني
يه آبجو
قلبت هنوز هم مه آلوده
دوستت رو به خونه مي بري !!!
اونوبه ديدن ماه دعوت مي كني،ماه از پنجره ديده ميشه سيم ها وآنتن ها تومهتاب برق ميزنه
از رويا پر ميشي
پلك هات بسته ميشه
شايد عرياني ات را در بسترعلف ها خواب مي بيني
همین

 0
Comments: Post a Comment

Links to this post:
<$BlogBacklinkTitle$> <$BlogBacklinkDeleteIcon$>
<$BlogBacklinkSnippet$>


<< Home


gmail  communiti me