پريشبا همينجوري نشسته بودم با ماه ور مي رفتم يهو خدا اومد
گفت چطوري ؟ تحويل نگرفتم يه لبخند زد خودشو جا به جا كرد كه يعني بي خيال ديگه بعدشم گفت پارسال دوست امسال آشنا گفتم نخير پارسال دوست امسال هيچي، گفت باشه هموني كه تو مي گي من كه مي دونم از پس اين زبونت بر نمي آم . كلافه بودم ، ماه يه جاهاييش جديدا مشكل پيدا كرده بايد دوباره تست ديباگش مي كردم .هي منتظر بودم كه ببينم باز چي مي خواد ازم اونم خوب هرچي نباشه خداست بلاخره مي فهمه من با خودم چي فكر مي كنم زود گفت تو هنوزم مي خواي پيامبر بشي ؟ يهويي ته دلم قولنج كرد انگاري كارخونه قند توش آب شد ولي به روم نياوردم كه ، همونجوري جدي گفتم من كه نمي خواستم ولي خوب خودت از بچگي بهم مي گي تو پيامبر ميشي
گفت آره خب قهر نكن ديگه ،حالا وقتشه، هنوزم مي خواي باشي ؟ منم ديدم خوب پيامبري شغل مورد علاقمه حقوقشم بد نيست گفتم چي بهتر از اين؟ بزن بريم عرش كبريايي پيش حوري پريا. گفت هوووووووووو كجا ؟؟ هنوز كار داره، بايد دوره استايل بگذروني با چند نفر هماهنگ كردم چندتايي گوسفند واست دستو پا كنن بري يه مدت چوپوني تا دستت بياد چطوري هدايت كني، به حساب طرح كادر بگذوني
هيچي ديگه منم فعلا قراره برم چوپوني تا بعدا ببينم چي ميشه ولي من چون كلا آدم اكتيوي هستم از همين الان به قيد قرعه يه سري گوسفند انتخاب مي كنم كه هدايت كنم هركي مي خواد زير بيرق چوپوني من جا بگيره عجله كنه كه وقت چيزه.... طلاس