راز ریقو نبودن وی
در
آیینه که نگاه میکنم، با همه پشم و سبیلی که دارم، خودم را همان ریقوی
سالهای قبل میبینم. نه یک کلمه کمتر و نه بیشتر. با خودم میگویم ریقو
بودن من به خاطر آن است که کسانی که ریقو نیستند، مرا تحویل نمیگیرند. اگر
یک نفر ازین جماعت ناریقو، اندیشهها و نوشتههای مرا تأیید میفرمود،
مُهر پایانی بود بر تاریخ بلندبالای ریقو بودن من. لاجرم، به وبلاگ بزرگان
میروم و ساعتها براندازشان میکنم که فلسفه ریقو نبودن آنها چیست؟
میخواهم بدانم که این حس «خود ریقو بینی» من، نشأت گرفته از کدام حوالت
تاریخی است. و البته، فکرم به جایی نمیرسد. از بس که فکر و فلسفه من هم
ریقوست! میبینم آنها که ریقو نیستند، پیوندهای وبلاگشان پُر از اسمهای
دهنپُرکن است. فلانی و بهمانی. فیلسوف و نظریهپرداز و ادیب و شاعر و
سینماگر و روزنامهنگار برتر و الی آخر. اما ردیف پیوندهای وبلاگ مرا چه
اسمهایی پُر کرده؟ یک مشت آدم ریقوی بدتر از خودم. ریقوی بدبختی که دستش
به هیچ آستانه بلندی بند نبوده و از روی اتفاق آمده و درب وبلاگ ریقوی مرا
کوفته و کامنتی گذاشته و التماس کرده که نامش را در لیست پیوندها به ثبت
برسانم. و من ریقو نیز که حس دلسوزی نسبت به همه ریقوهای عالم دارم، بدون
آنکه سالی یکبار هم به وبلاگ ریقویش سر بزنم و ببینم که زنده است یا
ریقمان گرفته و مُرده، زرتی او را اضافه کردهام به همان لیست ریقویی خودم.
ریقو
بودن چیزی نیست که دست خود آدم باشد. از همان روز ازل ناف ما را با آن
بُریدهاند! فلذا، ما اسیر تقدیر ریقو بودن خودمان هستیم. تقدیر نابرابری
که معلوم نیست محصول دست کدام سرنوشت ریقو زده است. با همین افکار، میروم
سراغ لیست وبلاگ بزرگان و نام با شکوه تکتکشان را جایگزین نامهای ریقوی
وبلاگ خودم میکنم. گویی همه اینها خویشاوند و آشنای دیرین مناند. به چند
تا از مطالب مهم و غیر مهمشان هم لینک میدهم که همگان بفهمند که تاریخ
ریقو بودن من سر آمده است. روزها کارم شده اینکه روی یکایک مطالبشان نظر
بدهم و اظهار فضل کنم. گاهی که بر میگردم و کامنتهای خودم را میخوانم،
به نظرم میرسد اظهار فضل من شبیه فضلههای مرغهای کُرکی است که جابجای
متن زندگی را امضا کردهاند. اما به خودم نهیب میزنم که هی مرد! دست ازین
اوهام ریقو بردار! باور کن که عوض شدهای و نخستین گام عوض کردن نظر
دیگران، عوض کردن سبک و سیاق خودت است. ته دلم میدانم که این خودباوری
ریقویی من، عمر چندانی نمیکند. ولی از رو نمیروم. این خصلت از رو نرفتن،
یادگار دوران ریقو بودن من است و کلی به آن میبالم. اگر همه این چهل پنجاه
سال عمر ریقو بودن من، فقط و فقط همین یک دستاورد را داشته باشد، مرا
کفایت است!
هر
روز، علاوه بر اظهار فضلهای جدید، میروم و فضولات قبلی خودم را مروری
میکنم که ببینم آیا پاسخی، بازتابی، بازخوردی چیزی داشته یا نه! اغلب، به
بخت خودم که هنوز دست از ریقو بودن خودش برنداشته لعنت میفرستم، ایضاً به
این جماعت پُر فیس و افاده ناریقو که انگار نمیخواهد مرا حتی در حاشیه
خودش جدی بگیرد. میگویم مولانا هم ظاهراً از روانشناسی جماعت ریقو و
جماعت مقابل جماعت ریقو، اطلاع چندانی نداشته، وگرنه چگونه با اطمینان خاطر
سروده: چون کوبی دری/ عاقبت زآن در برون آید سری! ما سر و ته همه این
وبلاگهای بزرگان را یکی کردیم، اما نه سری بیرون آمد و تهی!
باید
اعتراف کنم که ما ریقوها گاهی دلمان میشکند و غرورمان ولو آنکه سرتاپایش
یک غرور ریقمال بیش نباشد، جریحهدار میشود. این همه قربان صدقه این همه
آدمی که ادعای ریقو نبودن دارند رفتیم، چه چیزی حاصلمان شد؟ چه دستاورد
مهمی؟ ما را کجای خودشان محسوب کردند؟ دل شکسته یک آدم ریقو را نباید دست
کم گرفت! هان تا نکنند یاربی زیر لبی! سر ریز شدن ریق از دلهای شکسته،
امری طبیعی است و ممکن است همه فضا را بوی گندش فرا بگیرد. اما شما خودتان
موجبات دلشکستگی ما ریقوها را فراهم کردید. فلذا، انتظار نداشته باشید از
تَرَک دل آدمهای ریقو، عطر و ادکلن در فضا بپیچد. با همین ادبیات ریقوی
خودمان رفتیم به جنگ نخوت جماعت ناریقو و چه دماری از آنها که در نیاوردیم!
اگر تا دیروز هزار تا تعارف و القاب مبارک نثارشان میکردیم و مواظب بودیم
که کسی از گل نازکتر به آنها چیزی نگوید، امروز کار ما شده ریدن به هیکل
آنها! ما همان کاری را میکنیم که از خوی ریقویی ما میسزد. کاری را که خوب
بلدیم و عجب هم مؤثر میافتد! طرف باید زار و زندگیاش را بگذارد و مرتب
اثرات گُهمالی ما را پاک کند.
الآن
که درآینه نگاه میکنم میبینم که ریقو بودن من یک موهبت الهی است! ما
زاده شدهایم که ریقو باشیم. و خندهام میگیرد از آن عمر عزیزی که میشد
صرف ریقو بودن کرد و غفلتاً صرف زدودن آثار ریقویی از زندگی مبارکمان شد.
حالا خیلیها هستند که ما را جدی میگیرند. بسیاری از آن جماعت ناریقو
میدانند که تِر زدن ما به همه چیز، شوخی بردار نیست و میتواند هر
ناریقویی را ریقو کند! از شما چه پنهان که گاهی آنقدر از ادبیات ریقوی
خودم کیف میکنم که حاضر نیستم آن را با نثر گلستان سعدی که هیچ، نثر
ابراهیم گلستان هم عوض کنم! از شماها چه پنهان متوجه شدهام که ادبیات
ریقوی من، اثراتش دارد کم کم بر بعضی از جماعت ناریقو هم آشکار میشود.
میآیند و در وبلاگ من با ادبیاتی ریقو مرا تهدید میکنند. گاهی وقتها به
سرم میزند که نکند بعضی ازین جماعت ناریقو، فی الواقع ریقویی بیش نیستند و
فقط باید نبض ریق آنها را بشناسی و بدانی که به چه ترفند، روح ریقوی
آنها به اصل اصیل خودش باز میگردد.
گاهی
حیران میشوم که من ریقو هستم یا آنها. دیروز یک آدم ریقو آمده بود و در
وبلاگ من، کلی مجیز مرا گفته بود! احساس کردم که چیزی از ریقو بودن من درک
نکرده است! هم عصبانی میشوم و هم حیرتزده! آیا در شأن من تفاوتی ایجاد
شده که خودم از آن خبر ندارم؟ آیا از مقام ریقویی به مقام ناریقو بودن
ارتقا یافتهام بیآنکه خود بدانم؟ گفتم جستجویی در اینترنت بکنم ببینم
منزلت وبلاگ ریقوی من کجاست؟ سبحان الله! چقدر آدم بیکاره به این وبلاگ
ریقو لینک دادهاند! دیگر هر روز به کنتور وبلاگم سر میزنم و حس حیرت و
شعف تؤمانِ مرا، فقط یک آدم ریقو مثل خودم میتواند درک کند وقتی میبینم
که هر روز شمار بازدیدکنندگان فزونی میگیرد.
شنیدهام
کسی پیدا شده که پایاننامهاش در مورد سبکشناسی تطبیقی نثر ریقوی من
است. برایم کامنت گذاشته: استاد عزیز! باید برگردم دوباره در آیینه خوب
خودم را برانداز کنم. نمیدانم ایراد از آینه است که فرق ریقو و ناریقو را
نمیداند و یا قیافه ریقوی من غلط انداز شده است. بقول حکیم ابونثر میر
مغموم، آدم ریقو سن و سالش که بالا میرود، نه خودش خودش را میشناسد، نه
دیگران او را
.
ابن محمود